خدایا خسته و وامانده ام دیگر رمقی ندارم،صبروحوصله ام پایان یافته،زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است،می خواهم از همه فرار کنم.می خواهم به کنج عزلت بگریزم.اه دلم گرفته،درزیربار فشارخردشده ام.خدایا به سوی تو می ایم.و از تو کمک میخواهم جز تو دادرسی ندارم،بگذار فقط تو بدانی فقط تو از ضمیر من اگاه باشی.اشک دیدگان خود را به تو تسلیم میکنم.
خدایا کمکم کن ماهاست که کمتر به سوی تو می ایم.بیشتر اوقاتم صرف دیگران شده.
خدایا عفوم کن،از علم و دانش،کاروکوشش،از دنیاومافیها،از همه دوستان،از زمین و اسمان خسته و سیر شده ام.
خدایا دوست دارم مدتی در گوشه ای خلوت فقط اوقاتم را با بگذرانم.فقط اشک بریزم فقط ناله کنم و فشارها و عقده های درونی ام را خالی کنم.
ای غم، ای دوست قدیمی من،سلام بر تو،بیا که دلم به خاطرت می تپد.
ای خدای بزرگ،معنی زندگی را نمی فهمم.چیزهایی که برای دیگران لذت بخش است.مرا خسته میکند.اصلا دلم چیزی نمی خواهد،حتی از خوشی و لذت متنفرم.چیزهایی که دیگران به دنبال ان می دوند،من از انها میگریزم،فقط یک فرشته اسمانی است که همیشه بر قلب و جان من سایه می افکند.هیچ گاه مرا خسته نمی کند.فقط یک دوست قدیمی است که از اول عمر بااواشنا شده ام و هنوز مجالست با او لذت میبرم.
فقط یک شربت شیرین،یک نغمه دلنواز وجود دارد که برای همیشه مفرح است و ان دوست قدیمی من غم است.
بر گرفته از نوشته های دکتر چمران
|
+| نوشته شده توسط
مهاجر در یکشنبه هجدهم فروردین 1387
|